مارمولک(:

درخواست حذف این مطلب

ب خود را چگونه گذر م؟

هیچی آقا،جونم براتون بگه،وسط خواب و بیداری بودم ک یهو دیدم آخاهی اومد تفنگشو (از این تفنگ بادیا) برداشت،تو همون عالم هپروت پرسیدم چی شده؟میگه مارمولک اومده،میخوام بزنمش!!!!!!میخواست با تفنگ بچه مارمولک بزنه!!!!!

خلاصه بعد چهارساعت نشونه گیری و دنبال و کمین و این حرفا دیدیم ما عرضه کشتنشو نداریم،ینی دقیقا لحظه کشتنش دست و دلمون میلرزید ک گناه داره،آ گفتیم بگیریمش و بندازیمش بیرون

البته در ادامه بنده فقط وسط آشپزخونه پانسیون آخاهی و ه بودم و از ترس یک بچه مارمولک جیغ میکشیدم،ینی آروم بودما ولی تا این حیوون حرکت میکرد،جیغ زدنا منم شروع میشد،،دیدین ک چجوری راه میرن،بندری میزنن موقع راه رفتن،حالا این طفلی رو کاشیام سر میخورد و دیگه اوضاعی بود(((:

همسرمونم ک انقد هی ی چیز انداخت جلو پامو و ترسوندم و  خودش خندید ک کبود شده بود((:

خلاصه بعد کلی تعقیب و گریز،مارمولکه زیر ک نتا غیب شد ولی ما ی سوراخ رو زیر ک نتا کشف کردیم ک وقتی بیشتر بررسی کردیم،دیدیم هر جونوری مثل مار و عقرب میتونسته ازش بیاد تو،اینجام ک وسط بیابون و پر از اینجور حیووناس،خلاصه سوراخه رو بستیم

ولی از ب همش فکر میکنم،شاید خدا این حیوون رو عمدا فرستاده بود ک ما متوجه اون سوراخ بشیم و ببندیمش ک بعدا چیز بدتری نیاد تو خونه

گاهی وقتا خدا بیشتر از اونی ک فکرشو میکنیم حواسش بهمون هست(:


بانونوشت:بعضیا جز خونواده خونیه آدم نیستن ولی خوده خوده خوده خونوادتن،و همونجوری دوسشون داری،خداروشکر برای بودن اینجور آدما(: